وقتی تماشای فیلم شکنجه میشود؛ چرا زیباییهای بصری «ورمیلیو» نمیتوانند نجاتش دهند؟

شناسنامه فیلم:
- نام فیلم: Vermiglio (ورمیلیو)
- کارگردان: مائورا دلپرو (Maura Delpero)
- بازیگران: توماسو راگنو، جوزپه دی دومنیکو، روبرتا روولی
- ژانر: درام تاریخی
- سال انتشار: ۲۰۲۴
- افتخارات: برنده شیر نقرهای جایزه بزرگ هیئت داوران جشنواره ونیز
در مواجهه با فیلمی مانند «ورمیلیو»، مخاطب سینما با دو راهی سختی روبرو میشود: یا باید خود را تسلیم ریتم کشدار و فضای بهشدت هنری فیلم کند و یا اینکه در میانه راه، از شدت خستگی و ملال، عطای تماشا را به لقایش ببخشد. دومین ساخته بلند مائورا دلپرو، اثری است که آشکارا به سینمای بدنه و قواعد سرگرمکنندگی پشت میکند و مسیر «سینمای هنری» (Art House) را با سرسختی تمام طی میکند. داستان در سال ۱۹۴۴ و در دهکدهای دورافتاده در کوهستانهای آلپ ایتالیا میگذرد؛ جایی که جنگ جهانی دوم تنها به صورت یک پژواک دور شنیده میشود و زندگی روزمره با سرعتی نزدیک به صفر جریان دارد. ورود یک سرباز فراری به نام پیترو به زندگی خانوادهی یک معلم روستا، قرار است موتور محرک درام باشد، اما فیلمساز چنان در نمایش جزئیات بیهوده و سکوتهای طولانی غرق میشود که عملاً درامی شکل نمیگیرد. تماشای «ورمیلیو» شبیه به تماشای خشک شدن رنگ روی دیوار است؛ زیبا، دقیق، اما بهشدت فرسایشی و آزاردهنده. این فیلمی است که زمان در آن نه میگذرد و نه اهمیت دارد؛ و این ویژگی شاید برای داوران جشنواره ونیز جذاب باشد، اما برای مخاطبی که به دنبال قصه و کشش است، حکم یک شکنجه روانی را دارد.
یکی از بارزترین ویژگیهای فنی فیلم که همزمان هم نقطه تمایز و هم پاشنه آشیل آن محسوب میشود، استراتژی بصری و انتخاب لنزهاست. کارگردان و فیلمبردار آگاهانه تصمیم گرفتهاند که فاصله خود را با سوژهها حفظ کنند. در طول فیلم، ما بهندرت شاهد کلوزآپ (Close-up) هستیم. دوربین با اصراری عجیب، روی نماهای لانگ (Long Shot) و مدیوم (Medium Shot) قفل شده است. این انتخاب باعث ایجاد یک فاصله عاطفی عمیق بین مخاطب و شخصیتها میشود. ما هرگز نمیتوانیم به درون ذهن یا احساسات شخصیتها نفوذ کنیم، زیرا دوربین اجازه نمیدهد به چشمهایشان نزدیک شویم. همه چیز از دور دیده میشود؛ آدمها شبیه به مجسمههایی در دل مناظر برفی و کارتپستالی هستند که حرکت میکنند، حرف میزنند، اما حس نمیشوند. این فاصله گذاری برشتی، شاید با هدفِ نشان دادنِ کوچکی انسان در برابر عظمت طبیعت و جبر تاریخ انجام شده باشد، اما نتیجهاش سردی بیش از حد فیلم است. مخاطب احساس میکند که در حال تماشای یک مستند مردمشناسی دربارهی «نحوه دوشیدن شیر گاو در سال ۱۹۴۴» است تا یک درام انسانی درباره عشق و جنگ. زیبایی قابها غیرقابل انکار است، اما این زیبایی ویترینی، فاقد روح و گرمای لازم برای درگیر کردن مخاطب است.
ساختار روایی فیلم نیز بر همین اساس کندی و سکون بنا شده است. «ورمیلیو» از آن دسته فیلمهای هنری است که اتفاقات مهم را در حاشیه نگه میدارد و بر «روزمرگی» تمرکز میکند. فیلمساز چنان بر نمایش جزئیات زندگی روستایی اصرار میورزد که خط اصلی داستان گم میشود. سکانسهای طولانی و بدون دیالوگ، نماهای ثابت از طبیعت و مکالماتی که هیچ کارکرد دراماتیکی ندارند، ریتم فیلم را به شدت کند و سنگین کردهاند. گویی کارگردان تعمداً میخواهد صبر تماشاگر را محک بزند. اگرچه منتقدان جشنوارهپسند ممکن است این ویژگی را به عنوان «شاعرانگی» یا «تأملبرانگیز بودن» ستایش کنند، اما واقعیت این است که مرز باریکی بین «سینمای مدیتِیو» و «سینمای کسالتبار» وجود دارد و «ورمیلیو» متاسفانه در سمت دوم این مرز ایستاده است. شخصیتها به دلیل همین پرداخت سرد و دوری دوربین، برای بیننده غریبه باقی میمانند و سرنوشتشان (حتی تراژدیهایی که رخ میدهد) تأثیر عاطفی چندانی بر جای نمیگذارد.
در نهایت، «ورمیلیو» نمونه کامل فیلمهایی است که برای «تماشا شدن» ساخته نشدهاند، بلکه برای «تحسین شدن» در محافل خاص تولید شدهاند. این یک اثر موزهای است؛ شیئی که باید از پشت شیشه به آن نگاه کرد و نباید به آن دست زد. فیلمبرداری متکی بر لانگشات، اگرچه چشمنواز است و عظمت آلپ را به رخ میکشد، اما در خدمت روایت نیست و بیشتر به کار ساخت کارتپستال میآید تا سینما. حس آزاردهندهای که در طول تماشای فیلم به سراغ مخاطب میآید، ناشی از همین تضاد است: تضاد بین پتانسیل یک داستان عاشقانه و جنگی، با اجرایی که عامدانه از هرگونه هیجان و نزدیکی پرهیز میکند. اگر به دنبال فیلمی هستید که شما را به چالش بکشد، سرگرم کند یا احساساتتان را قلقلک دهد، «ورمیلیو» بدترین انتخاب ممکن است؛ اما اگر میخواهید دو ساعت به تصاویری زیبا اما بیروح خیره شوید و تمرین صبر کنید، شاید بتوانید این کوهستان سرد و ساکت را تحمل کنید.




