فیلمفیلم و سریال

وقتی عضله‌ها زیادند، اما حس کم است.

مشخصات اثر
عنوان: The Smashing Machine
کارگردان: Benny Safdie، Josh Safdie
بازیگران: Dwayne Johnson، Emily Blunt
سال تولید: ۲۰۲۵
ژانر: درام ورزشی / زندگی‌نامه‌ای
کشور: ایالات متحده

فیلم The Smashing Machine یکی از آن پروژه‌هایی بود که از لحظه‌ی اعلامش هیاهوی زیادی به پا کرد. همکاری دواین جانسون با برادران سفدی و حضور امیلی بلانت در نقش مکمل باعث شد انتظارها بالا برود. اما وقتی فیلم را دیدم، با اینکه در لحظاتی تأثیرگذار بود، در مجموع آن‌قدری که ازش تعریف کرده بودند، نبود. فیلم بیشتر شبیه تلاش سختی است برای ساختن یک درام ورزشی جدی، ولی این تلاش در اجرا به اندازه‌ی نیتش قوی از آب درنیامده.

کارگردانی سفدی‌ها همیشه پر از انرژی، اضطراب و لحظه‌های ناآرام است؛ همان‌طور که در Uncut Gems دیدیم، آن‌ها استاد ساختن فضای تنگ و نفس‌گیرند. در The Smashing Machine هم همین زبان بصری وجود دارد، اما گاهی به‌جای درگیرکننده بودن، آشفته می‌شود. دوربین مدام نزدیک است، نورها تندند و تدوین پر از برش‌های ناگهانی. شاید هدفشان انتقال بی‌قراری شخصیت اصلی، مارک کر، بوده، اما نتیجه در بعضی لحظات بیشتر شبیه گیجی بصری است تا تنش روانی.

بازی دواین جانسون هم تجربه‌ی متفاوتی‌ست. او تلاش می‌کند از قالب همیشگی‌اش بیرون بیاید؛ نه قهرمان نیرومند، بلکه مردی شکسته، معتاد و درگیر ترس از فروپاشی. اما با وجود این تلاش صادقانه، هنوز آن عمقی که باید به شخصیت واقعی مارک بدهد، شکل نمی‌گیرد. جانسون بیشتر از هر وقت دیگر بازیگر است تا شبیه‌سازی‌کننده‌ی واقعیت. اگر فقط کمی از کنترل خود فاصله می‌گرفت، اگر اجازه می‌داد خنده و ضعف مارک واقعی در چهره‌اش دیده شود، آن وقت نقش باورپذیرتر می‌شد. همین فاصله باعث می‌شود تماشاگر احساس کند در حال دیدن نسخه‌ی بازسازی‌شده‌ای از زندگی اوست، نه تجربه‌ی واقعی‌اش.

یکی از چیزهایی که حین تماشا اذیتم کرد، تغییر مداوم گریم بود. ظاهر مارک در طول فیلم بارها و بی‌دلیل عوض می‌شود؛ گاهی خسته و کبود، گاهی کاملاً متفاوت از صحنه‌ی قبل. این تغییرها نه با گذر زمان در داستان هماهنگ است و نه با وضعیت روانی شخصیت. نتیجه، حس ناپیوستگی در روایت است؛ انگار فیلم از چند بخش جدا ساخته شده.


با این همه، فیلم لحظاتی دارد که هنوز قابل تحسین‌اند. صحنه‌های مبارزه درون رینگ با همان انرژی خاص سفدی‌ها ساخته شده‌اند؛ خشن، صادق و پر از تعلیق. بازی امیلی بلانت هم گرمایی به روایت اضافه می‌کند که در فضای سرد و پرتنش فیلم حیاتی است. او نقطه‌ی انسانی داستان است، چیزی که در میانه‌ی هیاهوی مردانه حفظش سخت است.

اما در نهایت، The Smashing Machine بیشتر از آنکه ضربه بزند، می‌لرزد. فیلمی است پر از نیت خوب، با کارگردانی پرانرژی و بازی متفاوت، اما نتیجه‌اش مثل مشت‌هایی است که قبل از برخورد متوقف می‌شوند. از فیلمی با این حجم از تبلیغ، انتظار می‌رفت عمیق‌تر، خالص‌تر و نزدیک‌تر به حقیقت باشد.

تماشای The Smashing Machine مثل دیدن یک مبارزه است که در ظاهر پرتحرک است، اما در درونش نیروی لازم را ندارد. جانسون می‌خواست ما را غافلگیر کند، و در بخشی از مسیر موفق می‌شود، اما آن لبخند ساده‌ی مارک کر – همان لبخندی که زندگی واقعی‌اش را از تراژدی جدا می‌کرد – هیچ‌وقت در چهره‌ی او ظاهر نمی‌شود. و شاید همین، بزرگ‌ترین فاصله‌ی فیلم با واقعیت باشد.

IMDb

مقالات مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا