وسط میدان جنگ، انسانیت هنوز نفس میکشد

مشخصات اثر
عنوان: Tangerines (نارنگیها)
کارگردان: زازا اوروشادزه
بازیگران: لمبیت اولفساک، الگانا کَپانادزه، جورجی ناکاشیدزه
سال تولید: ۲۰۱۳
ژانر: درام جنگی / انسانی
کشور: استونی – گرجستان
تماشای نارنگیها از آن تجربههایی است که آرام و بیسروصدا زیر پوستت مینشیند. فیلم درباره جنگ است، اما نه از جنس انفجار و صداهای خشن؛ جنگ در اینجا فقط زمینه است، بهانهای برای نشان دادن اینکه چطور انسانها حتی در دل خشونت، میتوانند به هم نزدیک شوند و در برابر مرگ، زندگی را انتخاب کنند. فیلم در ظاهر ساده است و هیچ پیچیدگی روایی ندارد، اما همین سادگی، در خدمت معنایی عمیق قرار گرفته که تا مدتها در ذهن میماند.
داستان درباره پیرمردی است به نام «ایوو» که در بحبوحه جنگ آبخازیا، تنها کاری که برایش باقی مانده، محافظت از باغ نارنگیها و کمک به همسایهاش است. در خانه کوچک و بیدفاع او، دو دشمن – یک چچنی و یک گرجی – که تا چند ساعت قبل قصد کشتن هم را داشتند، کنار هم مجبور میشوند زنده بمانند. همین همزیستی اجباری، که در ظاهر محال است، به آرامی یکی از انسانیترین روایتهای سینمای جنگ را میسازد.
بازیها در فیلم بینقصاند. لمبیت اولفساک در نقش ایوو، با کمترین دیالوگها بیشترین حس را منتقل میکند؛ مردی خسته، صبور، اما محکم. او نماد انسانیت است، کسی که وسط میدان جنگ هنوز باور دارد آدمها باید فرصت زندگی داشته باشند، حتی اگر دشمن هم باشند. دو بازیگر نقش سربازان نیز با خشونت درونیشان شروع میکنند و قدمبهقدم، با کمک نگاهها و جملات کوتاه، انسانیتر میشوند.
دیالوگها در فیلم سادهاند، اما این سادگی آگاهانه است. فیلم نمیخواهد فلسفهپردازی کند؛ میخواهد حقیقت را نشان دهد، حقیقتی که هر انسانی در هر شرایطی میتواند لمسش کند. گفتگوهای کوتاه سربازان در خانه ایوو، درباره خانواده، وطن، ترسها و گذشتهشان، هرکدام قطعهای کوچک از پازل بزرگی است که فیلم میسازد: اینکه دشمنی، یک نقش است، نه یک ماهیت.
از نظر روانشناختی، فیلم مسیر «انسانزدایی» و «انسانیتبخشی» را به تصویر میکشد. جنگ، دشمن را تبدیل به یک مفهوم انتزاعی میکند؛ کسی که باید حذف شود. اما وقتی دو دشمن در فاصله چند متری هم مینشینند و مجبور میشوند برای زنده ماندن کنار هم غذا بخورند، آن مفهوم فرو میریزد. هرکدام چهره پیدا میکنند، خاطره پیدا میکنند، درد پیدا میکنند. این دقیقاً همان نقطهای است که فیلم میخواهد نشان دهد: انسان وقتی نزدیک میشود، دیگر دشمن نیست.
ایوو در این میان نقش وجدان مشترک انسانیت را دارد. قوانین خانهاش سادهاند: تا وقتی اینجا هستید، دست روی هم بلند نمیکنید. همین قانون کوچک، دنیای این سه نفر را تغییر میدهد. فیلم نشان میدهد که گاهی برای ساختن صلح نیازی به حرکتهای بزرگ نیست؛ کافی است دو نفر یک روز بدون نفرت کنار هم بنشینند.
فیلم از نظر بصری نیز زیباست؛ طبیعت آرام و سبز منطقه، تضادی عمیق با خشونت جنگ ایجاد میکند. قابها معمولا ثابت و کمتحرکاند، بهگونهای که حس میکنی یک روایت انسانی واقعی در حال شکلگیری است، نه یک قصه ساختگی. این انتخاب عامدانه باعث میشود مخاطب تمام تمرکزش را روی رابطه شخصیتها بگذارد.
در نهایت، نارنگیها فیلمی است درباره جنگ، اما در واقع درباره زندگی است؛ درباره اینکه انسانیت چطور حتی وقتی گلولهها در گوشهوکنار میافتند، میتواند از یک باغ نارنگی سر برآورد. داستانش ساده است اما معنا دارد؛ بازیها درخشاناند و پیامش بیآنکه شعاری باشد، عمیق است. این فیلم یادآوری میکند که جنگ، مرزها را پررنگ میکند اما زندگی، آنها را از بین میبرد.
اگر بخواهیم خلاصه کنیم، نارنگیها به ما میگوید: شاید دنیا پر از خشونت باشد، اما جایی در دل جنگ، هنوز آدمهایی هستند که انتخاب میکنند انسان باشند.




