تحلیلی بر متفاوتترین اثر محمود دولتآبادی و چالشهای خوانش آن

وقتی نام محمود دولتآبادی به میان میآید، ذهن مخاطب آشنا با ادبیات فارسی، ناخودآگاه به سمت دشتهای خراسان، زندگیهای روستایی، رنجهای عریان، خشکسالی و آدمهایی میرود که برای بقا با طبیعت و ارباب میجنگند. ما دولتآبادی را با شاهکارهایی چون «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» میشناسیم؛ نویسندهای که رئالیسم و واقعگرایی را به اوج رساند و زبانش بوی کاهگل و نان تازه میدهد. اما رمان «سلوک» یک شوک بزرگ و شاید یک دستانداز در کارنامه اوست. کتابی که بسیاری از هواداران دوآتشه آقای نویسنده را گیج کرد و منتقدان را به دو دسته تقسیم نمود.
اگر شما هم حین خواندن این کتاب دچار سردرگمی شدهاید، خط داستانی را در میان کلمات شاعرانه گم کردهاید و از تغییر مداوم راوی کلافه شدهاید، بدانید که تنها نیستید. این دقیقاً همان اتمسفری است که دولتآبادی در این اثر خلق کرده است.
از حماسهسرایی تا روانکاوی؛ چرخش دوربین دولتآبادی
برای درک اینکه چرا «سلوک» تا این حد عجیب و دیریاب است، باید خالقش را بازشناسی کنیم. دولتآبادی استاد مسلم توصیف «بیرون» است. او در آثار کلاسیکش، هزاران صفحه را صرف توصیف زندگی ایلیاتی میکند و زبانی حماسی و استوار دارد که ریشه در تاریخ بیهقی و فردوسی دوانده است. اما او در اواخر دهه هفتاد، تغییری بنیادین در زاویه دید خود ایجاد کرد.
نویسندهای که همیشه دوربینش را رو به جامعه کاشته بود، در سلوک دوربین را چرخاند و به سمت «درون» و تاریکخانهی ذهن انسان برد. او تصمیم گرفت به جای روایت رنجهای فیزیکی و اجتماعی، راوی رنجهای فلسفی و روانی باشد. دقیقاً همینجاست که چالش اصلی آغاز میشود: ابزار دولتآبادی (آن زبان فاخر، آرکائیک و سنگین) که برای توصیف حماسه عالی بود، وقتی وارد دالانهای تنگ و مدرن ذهن میشود، گاهی به جای روشنگری، دیوار میسازد.
معمای ساختار؛ وقتی زبان حجاب میشود
یکی از مهمترین نقدهایی که به سلوک وارد است و خوانندگان را آزار میدهد، استفاده از نثر بهشدت شاعرانه و پیچیده برای روایتی است که ذاتا مدرن است. زبان در این کتاب کارکردی دوگانه دارد؛ از طرفی زیباست، اما از طرفی مثل یک «مه غلیظ» عمل میکند. نویسنده کلمات قدیمی و سنگین را پشت سر هم میچیند و این کار باعث میشود سرعت خوانش بهشدت پایین بیاید. خواننده به جای اینکه دنبال «قصه» باشد، درگیر رمزگشایی از «لغت» میشود و تمرکز خود را از دست میدهد.
دولتآبادی در این اثر تحت تأثیر سبک «جریان سیال ذهن» است. ذهن شخصیت اصلی (قیس) که انسانی افسرده و درگیر بحران میانسالی است، خطی کار نمیکند. یک لحظه در خیابانهای برلین است، لحظه بعد در خاطرات ده سال پیش تهران و لحظهای دیگر در حال فلسفهبافی. نویسنده سعی کرده این «آشوب ذهنی» را با تغییر مداوم راوی نشان دهد. داستان مدام از «من» به «او» و «تو» تغییر میکند؛ تکنیکی که اگرچه برای نشان دادن فروپاشی روانی و شیزوفرنی خفیف شخصیت توجیه دارد، اما برای مخاطبی که به دنبال خط روایی است، کشنده و خستهکننده میشود.
ققنوس در خاکستر؛ جدال سنت و مدرنیته در عشق
اگر بتوانیم آن لایهی ضخیم و سنگین نثر فاخر را کنار بزنیم، در زیر این پوسته با یک ماجرای تلخ و تکراری مواجه میشویم: برخورد نگاه سنتی مرد شرقی با زن مدرن امروزی.
شخصیت اصلی، قیس (که نامش ارجاعی آشکار به مجنون دارد)، نماد روشنفکر ایرانی سنتیمآب است. او در میانسالی عاشق دختری به نام مهتاب میشود که ۱۷ سال از او کوچکتر است. قیس نگاهی مالکانه و «پیگمالیونی» به مهتاب دارد؛ او میخواهد زن را مثل یک مجسمه بتراشد، تربیت کند و آنطور که خودش دوست دارد شکل دهد. اما مهتاب نماد نسل جدید است؛ پویاست، تغییر میکند و میخواهد از قفس طلایی که قیس با کلمات فیلسوفانه برایش ساخته، فرار کند.
تمام رمان در واقع یک دادگاه ذهنی است. قیس در خیابانهای سرد اروپا قدم میزند و مدام مهتاب را محاکمه میکند که چرا تغییر کرد؟ چرا آن دختر مطیع باقی نماند؟ آزاردهندگی متن، در واقع بازتاب آزاردهندگی ذهن خود قیس است. او یک خودشیفتهی (نارسیسیست) زخمخورده است و ذهن یک نارسیسیست، پر از توجیه و پیچیدگی است تا حقانیت خودش را ثابت کند.
جمعبندی؛ لباس گشاد بر تن داستان؟
آیا «سلوک» رمانی موفق است؟ پاسخ به سلیقه ادبی مخاطب بستگی دارد، اما نمیتوان انکار کرد که دولتآبادی در این اثر ریسک بزرگی کرده است. بسیاری از منتقدان معتقدند که او همان زبان سنگین روستایی-حماسی را برداشته و سعی کرده به زور در دهان یک شخصیت شهری مدرن بگذارد؛ لباسی که شاید برای تن این داستان کمی گشاد باشد.
پیچیدگیهای زبانی در سلوک، گاهی پوششی برای کمملات بودن داستان به نظر میرسد. گم شدن ماجرا در پس استعارهها، نه ناشی از ناتوانی خواننده، بلکه نتیجهی فرمی است که نویسنده عمداً یا سهواً برای گم شدن در آن طراحی کرده است. سلوک، کتابی برای لذت بردن از قصه نیست؛ بلکه متنی است برای کلنجار رفتن با واژگان و نفوذ به ذهن آشفتهی مردی که عشق را با مالکیت اشتباه گرفته بود.




