کتاب

نفوس مرده؛ جست‌وجوی چیچیکوف میان آدم‌های زنده با روح‌های مرده

در میان شاهکارهای ادبیات روسیه، شاید هیچ رمانی به اندازه‌ی «نفوس مرده» نیکلای گوگول چنین ترکیب غریبی از طنز، تراژدی، فلسفه و هجو اجتماعی نداشته باشد. گوگول در این اثر، نه فقط قصه‌ای عجیب می‌گوید، بلکه جامعه‌ای را پیش چشم خواننده می‌گذارد که در آن همه چیز فروکاسته به معامله، ظاهر و فریب است.

ایده‌ی اصلی داستان واقعاً ناب است. مردی به نام چیچیکوف به شهرهای مختلف روسیه سفر می‌کند تا از ملاک‌ها، «نفوس مرده» بخرد؛ یعنی رعیت‌هایی که در دفتر دولت هنوز زنده محسوب می‌شوند اما در واقع مرده‌اند. او این «ارواح ثبت‌شده» را جمع می‌کند تا با آن‌ها وانمود کند ثروتمند و صاحب زمین است و از بانک وام بگیرد.
اما پشت این نقشه‌ی فریبکارانه، گوگول دنیایی ساخته که هر شخصیتش نمونه‌ای از یکی از رذایل انسانی است.

چیچیکوف در مسیرش با ملاک‌هایی روبه‌رو می‌شود که هر کدام شخصیتی اغراق‌آمیز اما واقعی‌اند: یکی خسیس است، یکی پرخور، یکی ساده‌دل و دیگری چاپلوس. همین بخش از رمان یادآور شازده کوچولو است؛ جایی که قهرمان از سیاره‌ای به سیاره‌ی دیگر می‌رود و در هرکدام، با نوعی از خودفریبی یا ضعف انسانی روبه‌رو می‌شود. گوگول هم همین کار را در ابعادی زمینی‌تر و تلخ‌تر انجام می‌دهد.

در ظاهر، داستان درباره‌ی کلاه‌برداری چیچیکوف است، اما در عمق، درباره‌ی روح مرده‌ی انسان روسی است؛ مردمانی که نفس دارند اما جان ندارند، زنده‌اند اما زندگی نمی‌کنند. عنوان «نفوس مرده» دو معنا دارد: یکی همان بردگانِ مرده در دفتر ثبت و دیگری انسان‌هایی که روحشان پیش از بدنشان مرده است.

گوگول در این کتاب تصویری از روسیه‌ی قرن نوزدهم می‌سازد که هنوز هم آینه‌ای از جوامع مدرن است: ساختارهای فاسد، مقامات بی‌کفایت، اشراف بی‌مایه و اخلاقی که فقط در حد شعار باقی مانده. او با طنزی سرد و دقیق، آدم‌ها را نه با خشم، بلکه با خنده رسوا می‌کند؛ خنده‌ای که هرچه بیشتر می‌خندی، تلخ‌تر می‌شود.

طنز گوگول ظریف و حساب‌شده است. او کسی را مستقیم محکوم نمی‌کند، اما همه را در معرض قضاوت می‌گذارد. جایی که چیچیکوف با اشتیاق درباره‌ی خرید «نفوس مرده» حرف می‌زند، ما می‌خندیم، اما بلافاصله می‌فهمیم که خودمان هم در زندگی روزمره شاید چیزهایی شبیه به آن می‌خریم: اعتبار، احترام، یا حتی انسانیتِ قلابی.

از نظر ساختار، نفوس مرده به شکل سفرنامه نوشته شده، اما در واقع سفر درونی انسان است؛ سفری از شهر به شهر، از چهره به چهره، از طمع به بی‌معنایی. در پایان کتاب، خودِ گوگول وارد داستان می‌شود و صدایش را بالا می‌برد: از روسیه می‌خواهد که بیدار شود، از خوابِ سنگینِ فساد و دروغ بیرون بیاید. اما همان‌طور که می‌دانیم، او خودش در جنون و نومیدی فرو رفت و بخش دوم رمان را سوزاند.

از این نظر، نفوس مرده مثل تصویری نیمه‌تمام از انسان است: شروعی باشکوه و پایانی ناتمام؛ درست مثل روسیه‌ای که گوگول می‌نوشت از آن بیزار است اما نمی‌تواند دوستش نداشته باشد.

در نگاه من، گوگول در نفوس مرده کاری می‌کند که بعدها داستایوفسکی و تولستوی ادامه دادند: روان‌شناسیِ جامعه از درونِ کاراکترها. او نشان می‌دهد انسان نه فقط فاسد، بلکه پوچ است؛ فریب می‌دهد چون خودش فریب خورده، می‌خرد چون می‌ترسد نداشته باشد و زنده است چون هنوز فرصت نکرده بمیرد.

به همین دلیل، خواندن نفوس مرده هنوز هم تجربه‌ای تازه است. زیر لایه‌ی طنز، صدایی از اندوه جاری است؛ صدای نویسنده‌ای که به‌جای قضاوت انسان، از او پرسش می‌کند: «چرا با این‌همه توان، این‌همه پستی درون‌مان داریم؟»

در نهایت، گوگول با نبوغی نادر، از دلِ طنز، تراژدی انسان را بیرون می‌کشد. او نه فقط روسیه را نقد می‌کند، بلکه ذات بشر را: همان روحی که زنده است اما بی‌جان، و همان نفوسی که هر روز در دفتری به نام «زندگی» ثبت می‌شوند، بی‌آنکه کسی بفهمد، سال‌هاست مرده‌اند.

گودریدز

مقالات مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا