وقتی خشم هست، اما روایت نیست.

فیلم Dead Man’s Shoes از آن دست آثاری است که بیشتر از آنکه فیلمی کامل باشد، شبیه تجربهای خام و ناتمام از یک ایدهی جذاب است. در ظاهر با یک تریلر روانشناختی مواجهیم که میخواهد درد، انتقام و گناه را در قالب سینمایی خشن و مینیمال روایت کند. اما هرچه جلوتر میروی، حس میکنی این همه ادعا در برابر اجرایی ناپخته فرو میریزد.
فیلم در واقع با بودجهی بسیار پایین ساخته شده و این محدودیت، تقریباً در همه چیز خودش را نشان میدهد: از میزانسنها گرفته تا نورپردازی و فیلمبرداری. دوربین بیقرار است و نه از روی قصد هنری، بلکه بیشتر به خاطر بیبرنامگی. نماها اغلب شلختهاند، قابها ناهمگوناند، و در صحنههای بیرونی آنقدر نور و رنگ بیتعادل است که تمرکز تماشاگر از داستان میپرد. فیلم سعی میکند با همین بینظمی حس مستندگونه ایجاد کند، اما در عمل چیزی شبیه به تمرین یک دانشجوی سینما از آب درمیآید تا یک اثر سینمایی منسجم.
داستان دربارهی مردی است به نام ریچارد (با بازی پدی کنسیداین) که پس از بازگشت از ارتش، تصمیم میگیرد از گروهی که سالها پیش به برادرش آسیب رساندهاند انتقام بگیرد. در نگاه اول، ایدهی انتقام شخصی میتوانست بستری مناسب برای ساخت درامی تلخ و اثرگذار باشد، اما فیلمنامه از همان ابتدا ضعف ساختاری دارد. خط داستانی بیربط است، انگیزهها مبهماند و ریتم روایت کاملاً نامتعادل. گاهی فیلم درگیر خاطرات برادر میشود، گاهی به ناگاه به لحظات انتقام میپرد و هیچکدام از این دو مسیر به شکلی منسجم به هم نمیرسند.
از نظر منطق روایی، فیلمنامه نه تنها قانعکننده نیست، بلکه بارها در مسیر خودش گم میشود. شخصیتها بدون پیشزمینهی کافی وارد صحنه میشوند، تصمیمهایشان ناگهانی است و هیچ انگیزهی درونیای حس نمیشود. فیلم میخواهد همزمان دربارهی انتقام، احساس گناه و فروپاشی روانی حرف بزند، اما به عمق هیچکدام نمیرسد. نتیجه، روایتی است بیربط و گسسته که تنها با خشونت و نگاه عبوسش تلاش میکند جدی به نظر برسد.
حتی از لحاظ بازیگری هم فیلم ناهماهنگ است. کنسیداین تلاش زیادی میکند تا شخصیتش را پر از خشم فروخورده نشان دهد، اما کارگردانی و تدوین به او اجازه نمیدهد لایههای این خشم را بروز دهد. بازیها در مجموع ناپایدارند؛ گاهی واقعگرایانه و تأثیرگذار، گاهی اغراقآمیز و مصنوعی. بازی توبی کبل در نقش برادر عقبماندهی ذهنی نیز اگرچه صادقانه است، اما در دل این ساختار بینظم گم میشود.
فیلمبرداری نقطهی ضعف اصلی Dead Man’s Shoes است. تصاویر اغلب تار، ناواضح و بیزاویهاند. دوربین دستی که باید حس نزدیکی ایجاد کند، فقط باعث خستگی تماشاگر میشود. گویی کارگردان میخواسته با تکیه بر حس زنده بودن تصویر، ضعفهای بصری را بپوشاند، اما نتیجه چیزی است بین مستند و نماهای تمرینی. هیچ نشانی از کنترل، طراحی قاب یا نگاه سینمایی در کار نیست.
از منظر فکری هم فیلم حرف تازهای ندارد. ایدهی انتقام در سینما بارها و بارها به شکلهای عمیقتر و تأثیرگذارتر مطرح شده است – از Blue Ruin گرفته تا Oldboy – اما در اینجا، نه روانکاویِ درستی از خشونت میبینیم و نه نگاهی فلسفی به مفهوم مجازات شخصی. تنها چیزی که میماند چند صحنهی تند، دیالوگهایی مبهم و پایانبندیای است که میخواهد شوکهمان کند اما بهجای تأمل، فقط حس «خب که چی؟» به جا میگذارد.
در نهایت، Dead Man’s Shoes فیلمی است که در نیت خوب آغاز میشود اما در اجرا زمین میخورد. کارگردان میخواهد فیلمی دربارهی وجدان و گناه بسازد، اما ابزارهای لازم برای این کار را در اختیار ندارد. نتیجه، اثری است که نه از نظر تکنیکی قابل دفاع است و نه از نظر درامپردازی. فیلمی کمخرج، بیمنطق و فاقد انسجام بصری که فقط به لطف شهرت بعدی پدی کنسیداین و حس خشمِ زمختش در حافظهی برخی باقی مانده است.
تماشای آن حس دیدن فیلمی نیمهکاره را دارد؛ اثری که شاید در ذهن سازندگانش بزرگ بوده، اما در تصویر ناتمام مانده. در نهایت، وقتی حتی خط داستانی نمیتواند خودش را جمع کند، دیگر خشم و انتقام هم معنا ندارند. Dead Man’s Shoes نه ترسناک است، نه تأملبرانگیز، فقط پر از نیتهایی است که هرگز به فرم تبدیل نمیشوند.




