فیلم و سریالفیلم

وقتی کلمات از گلوله سریع‌ترند؛ چرا Blue Moon بهترین بازی کارنامه ایثن هاک است؟

سینما در ذات خود هنری بصری است که اغلب با تغییر لوکیشن، اکشن‌های پرهزینه و تدوین‌های سریع سعی در فریب دادن چشم مخاطب دارد، اما گاهی کارگردانی پیدا می‌شود که جرأت می‌کند تمام این زرق‌وبرق‌ها را دور بریزد و تنها به دو عنصر بنیادین تکیه کند: یک بازیگر و یک متن قدرتمند. ریچارد لینکلیتر در جدیدترین اثر خود، Blue Moon، دقیقاً همین قمار خطرناک را انجام داده و پیروز میدان شده است. این فیلم که روایتی از آخرین روزهای زندگی «لورنز هارت» (ترانه‌سرای افسانه‌ای گروه راجرز و هارت) است، نه یک فیلم بیوگرافی معمولی با فلش‌بک‌های خسته‌کننده، بلکه یک «شوک‌درمانی» سینمایی است. لینکلیتر با محدود کردن فضا به یک لوکیشن واحد و تکیه مطلق بر دیالوگ، اثری خلق کرده که اگرچه در ظاهر ایستا به نظر می‌رسد، اما از درون چنان پرآشوب و پرتحرک است که مخاطب گذر زمان را حس نمی‌کند. این فیلم ثابت می‌کند که اگر کلمات درست انتخاب شوند و توسط بازیگری درست ادا شوند، می‌توانند از هر صحنه‌ی تعقیب و گریزی هیجان‌انگیزتر باشند.

قلب تپنده و موتور محرک این اثر، بدون شک «ایثن هاک» است. همکاری‌های طولانی‌مدت لینکلیتر و هاک که پیش‌تر در سه‌گانه شاهکار «پیش از طلوع/غروب/نیمه‌شب» و فیلم جاه‌طلبانه «پسرانگی» (Boyhood) امتحان خود را پس داده بود، اینجا به اوج پختگی می‌رسد. هاک در نقش لورنز هارت، اجرایی ارائه می‌دهد که می‌توان آن را کلاس درس بازیگری نامید. او نقش مردی را بازی می‌کند که در برزخ نبوغ و خودویرانگری گرفتار شده است. هارت در این فیلم، نه یک قربانی مظلوم، بلکه گردبادی از انرژی، طنز تلخ، بدبینی و هوش سرشار است. هنر ایثن هاک در این است که چنان بر پرده مسلط می‌شود و چنان فضای اتاق را با کاریزمای خود پر می‌کند که بیننده ناخودآگاه آرزو می‌کند هیچ شخصیت دیگری وارد قاب نشود یا لب به سخن نگشاید. هر بار که دوربین از روی چهره او برداشته می‌شود یا نوبت دیالوگ به شخص دیگری می‌رسد، مخاطب بی‌صبرانه منتظر است تا دوباره سکان هدایت کلام به دست هاک بیفتد. این سطح از کشش، در فیلمی که تماماً بر پایه حرف زدن بنا شده، دستاوردی حیرت‌انگیز است و نشان می‌دهد که هاک چگونه توانسته پیچیدگی‌های ذهنی یک هنرمند در آستانه فروپاشی را با گوشت و پوست خود لمس کند.

یکی از بزرگترین چالش‌های فیلم‌های تک‌لوکیشن و دیالوگ‌محور، خطر کسالت‌بار بودن آن‌هاست. بسیاری از فیلمسازان در این تله می‌افتند و نتیجه کارشان شبیه به تئاتری می‌شود که صرفاً فیلمبرداری شده است. اما Blue Moon با مهارت تمام از این دام می‌گریزد. ریتم دیالوگ‌ها در این فیلم شبیه به رگبار است؛ کلمات با سرعتی سرسام‌آور شلیک می‌شوند و اطلاعات نه به صورت توضیحات خشک، بلکه در لابلای طعنه‌ها، شوخی‌ها و دردهای شخصیت اصلی منتقل می‌شوند. مخاطب حتی برای یک لحظه فرصت پیدا نمی‌کند که احساس خستگی کند، زیرا ذهن او مدام درگیر رمزگشایی از جملات چندپهلوی هارت است. لینکلیتر با دکوپاژ دقیق و حرکت‌های حساب‌شده دوربین در فضای محدود، اجازه نمی‌دهد که چشم تماشاگر خسته شود، اما بار اصلی همچنان بر دوش متن است. متنی که آنقدر غنی و لایه‌لایه است که مخاطب را در خود غرق می‌کند. این فیلمی است برای کسانی که عاشق شنیدن هستند و باور دارند که درام واقعی نه در انفجار ساختمان‌ها، بلکه در شکستن قلب یک انسان زیر بار کلمات رخ می‌دهد.

رویکرد فیلم به ژانر بیوگرافی (Biopic) نیز انقلابی و ساختارشکنانه است. ما عادت کرده‌ایم در فیلم‌های زندگینامه‌ای، سیری خطی از کودکی تا پیری، لحظات خلق آثار بزرگ و در نهایت مرگ قهرمان را ببینیم؛ ساختاری که اغلب شبیه ورق زدن یک مقاله ویکی‌پدیاست. اما Blue Moon تمام این کلیشه‌ها را دور می‌ریزد. فیلم به جای نشان دادن «اتفاقات» زندگی لورنز هارت، «عصاره» زندگی او را در یک شب فشرده کرده است. ما گذشته او، رابطه پیچیده‌اش با ریچارد راجرز، موفقیت‌هایش و شکست‌های عاطفی‌اش را نمی‌بینیم، بلکه آن‌ها را از طریق کلمات او «حس» می‌کنیم. وقتی هارت درباره گذشته حرف می‌زند، تصویر آن چنان زنده در ذهن مخاطب شکل می‌گیرد که نیازی به فلش‌بک نیست. این روش باعث می‌شود که پرتره‌ای که از شخصیت ترسیم می‌شود، بسیار عمیق‌تر و انسانی‌تر از بیوگرافی‌های پرخرج هالیوودی باشد. ما با یک تیپ تاریخی روبرو نیستیم، بلکه با انسانی زنده مواجهیم که با تمام تناقض‌هایش جلوی ما نشسته و دارد اعتراف می‌کند. این هوشمندانه‌ترین روش برای شرح زندگی یک فرد است: اجازه دهیم خودش با کلمات خودش، جهانش را نقاشی کند.

برای درک بهتر جایگاه این فیلم، باید نگاهی به کارنامه ریچارد لینکلیتر داشته باشیم. او همواره شیفته‌ی مفهوم «زمان» و «گفتگو» بوده است. در فیلم‌های مستقل و اولیه‌اش مثل «اسلکر» (Slacker) یا «نوارهای ضبط شده» (Tape)، او نشان داد که چگونه می‌توان درام را از دل مکالمات روزمره بیرون کشید. در «Tape» نیز او سه شخصیت را در یک اتاق هتل حبس کرد تا گذشته‌شان را واکاوی کنند، اما Blue Moon نسخه بلوغ‌یافته و کمال‌گرایانه‌ی همان تجربه است. اگر در سه‌گانه «پیش از…»، دیالوگ‌ها ابزاری برای عاشق شدن و وصل بودند، در Blue Moon دیالوگ‌ها ابزاری برای وداع و فصل کردن هستند. لینکلیتر در اینجا همان فرمول جادویی «پسرانگی» (Boyhood) را به شکلی معکوس اجرا کرده است؛ آنجا زمان را طی ۱۲ سال گسترش داد تا رشد یک انسان را نشان دهد، و اینجا زمان را در چند ساعت فشرده کرده تا غروب یک انسان را به تصویر بکشد. وجه مشترک تمام آثار او، باور عمیق به «انسان» و قدرت تعاملات کلامی است.


در نهایت، Blue Moon اثری است که تماشاگرش را به یک ضیافت دعوت می‌کند؛ ضیافتی که در آن غذای اصلی، اندیشه و احساس است. این فیلمی نیست که با پایان یافتنش تمام شود، بلکه طنین صدای ایثن هاک و جملات سنگینش تا مدت‌ها در ذهن مخاطب باقی می‌ماند. فیلم به ما یادآوری می‌کند که سینما برای تأثیرگذاری نیاز به بودجه‌های چند صد میلیون دلاری ندارد؛ گاهی یک اتاق، یک دوربین و یک بازیگر نابغه کافیست تا جهان را تکان دهد. بازی ایثن هاک در این فیلم، نه‌تنها بهترین بازی کارنامه او، بلکه یکی از درخشان‌ترین اجراهای تک‌نفره در تاریخ سینماست. او با چنان ظرافت و قدرتی رنج نبوغ را به تصویر می‌کشد که مرز بین بازیگر و نقش محو می‌شود. Blue Moon یک مرثیه‌ی باشکوه برای دوران طلایی ترانه‌سرایی و پرتره‌ای تکان‌دهنده از مردی است که کلماتش دنیا را عاشق کرد، اما خودش در تنهایی غرق شد. این فیلمی است که باید شنیده شود تا دیده شود.

IMDb

مقالات مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا