وقتی ستارهها خاموش میشوند؛ چرا فیلم «پس از شکار» مخاطب را ناامید میکند؟

در دنیای بیکران سینما، شاید هیچ گناهی نابخشودنیتر از «معمولی بودن» نباشد. وقتی یک اثر سینمایی ضعیف و بدساخت باشد، دستکم میتواند بحثبرانگیز شود، خشم منتقدان را برانگیزد یا حتی سالها بعد به عنوان یک کمدی ناخواسته مورد توجه قرار گیرد؛ اما وقتی فیلمی در دام میانمایگی و معمولی بودن گرفتار میشود، سرنوشتی جز فراموشی زودرس نخواهد داشت. فیلم «پس از شکار» (After the Hunt) دقیقاً مصداق بارز همین وضعیت برزخی است؛ اثری که روی کاغذ تمام مواد اولیه لازم برای تبدیل شدن به یک شاهکار درام یا تریلر روانشناختی را داشته، اما در عمل شبیه به غذایی شده که با بهترین مواد اما توسط آشپزی بیحوصله طبخ شده است: بیمزه، سرد و فاقد هرگونه ادویهی هیجانانگیز. مواجهه با این فیلم برای مخاطب فارسیزبانی که با سینمای قصه-گو و پرکشش خو گرفته، چیزی جز حسرت باقی نمیگذارد؛ حسرت برای سوژهای که میتوانست تکاندهنده و جریانساز باشد، اما در دستان سازندگانی که انگار جسارت لازم برای جراحی عمیق آن را نداشتهاند، به یک ملودرام سطحی تقلیل یافته است. فیلمساز به جای آنکه به عمق زخمهای شخصیتها نفوذ کند، تنها به خراشیدن سطح بسنده کرده و همین محافظهکاری باعث شده تا پیام مهم فیلم شنیده نشود.
بزرگترین پاشنهآشیل «پس از شکار» در همان نقطهای نهفته است که قرار بود نقطه قوتش باشد: فیلمنامه و شیوه روایت موضوع. سوژهای که فیلم دستمایه قرار داده، موضوعی انسانی، مهم و دارای لایههای پیچیده است؛ از آن دست موضوعاتی که پتانسیل این را دارد تا ذهن بیننده را ساعتها پس از پایان تیتراژ درگیر کند و او را در برابر یک دوراهی اخلاقی سخت قرار دهد. اما فیلم در بیان این دغدغه دچار لکنت زبان است. انگار نویسنده و کارگردان میدانستند «چه» میخواهند بگویند، اما ابزار و زبان «چگونه گفتن» را در اختیار نداشتند. به جای خلق موقعیتهای دراماتیک که نفس را در سینه حبس کند، فیلم به دام دیالوگهای توضیحی و سکانسهای قابل پیشبینی میافتد. ما با اثری روبرو هستیم که میخواهد فریاد بزند و افشاگری کند، اما صدایش میلرزد و در نهایت به یک زمزمهی نامفهوم تبدیل میشود. این ناتوانی در پرداخت، باعث شده تا اهمیتِ ذاتی سوژه هم زیر سوال برود و مخاطب احساس کند با یک گزارش طولانی و کمرمق طرف است نه یک اثر سینمایی جاندار.
از سوی دیگر، آنچه بیش از هر چیز توی ذوق میزند، سطح بازیگریهاست. معمولاً وقتی فیلمنامهای لنگ میزند، امید مخاطب به هنرنمایی بازیگران است تا با تکیه بر تکنیک و احساس خود، حفرههای متن را پر کنند و بار عاطفی قصه را به دوش بکشند. اما در «پس از شکار»، بازیها حتی از خودِ فیلم هم معمولیتر و خنثیتر از آب درآمدهاند. بازیگران مطرحی که نامشان میتوانست وزنهای برای اعتبار فیلم باشد، اینجا گویی تنها سایهای از خودشان هستند. هیچ شیمی و ارتباط ارگانیکی بین شخصیتها شکل نمیگیرد و روابط انسانی که باید موتور محرک درام باشند، مکانیکی و مصنوعی به نظر میرسند. مخاطبی که با بازیهای زیرپوستی و نگاههای پرمفهوم در سینمای اجتماعی آشناست، به راحتی متوجه این خلاء میشود؛ بازیگران به جای آنکه «شخصیت» را زندگی کنند، صرفاً دارند «نقش» بازی میکنند و دیالوگها را از روی وظیفه ادا میکنند. این فاصله باعث میشود که درد، ترس یا تردید شخصیتها هرگز در جان بیننده نفوذ نکند و ما تنها ناظری بیتفاوت باقی بمانیم.
در بخش کارگردانی و ساختار فنی نیز، «پس از شکار» فاقد آن امضای شخصی یا اتمسفرگیرایی است که بتواند ضعفهای روایی را بپوشاند. قاببندیها استاندارد اما بیروح هستند و دوربین به جای آنکه جستجوگر باشد و به زوایای پنهان ذهن کاراکترها سرک بکشد، منفعل عمل میکند. ریتم فیلم دچار نوسانی فرساینده است؛ سکانسهایی که باید تنش ایجاد کنند، به سرعت فروکش میکنند و لحظات سکوت که باید سنگین و معنادار باشند، صرفاً خالی و کسالتبار جلوه میکنند. حتی موسیقی متن و طراحی صحنه هم نتوانستهاند هویتی مستقل به اثر ببخشند. در نهایت، «پس از شکار» فیلمی است که قربانیِ فرصتسوزی سازندگانش شده است. اثری که میتوانست تکاندهنده باشد و مخاطب را وادار به فکر کردن کند، ترجیح داده در حاشیه امن باقی بماند و ریسک نکند. برای تماشاگری که به دنبال سینمای جدی است، این فیلم مثل یک وعده توخالی است؛ ظاهری آراسته دارد اما در باطن، حرف تازهای برای گفتن ندارد و خیلی زودتر از آنچه فکرش را بکنید، از یادها خواهد رفت.




