مرثیهای برای عقلانیت در عصر پارانویا؛ چگونه «بوگونیا» با فرم بصری خیرهکننده و روایتی جنونآمیز، عصاره تمام کارنامه یورگوس لانتیموس را در خود جای داده است؟

سینمای یورگوس لانتیموس همواره شبیه به یک آزمایشگاه است، فضایی استریل و در عین حال آلوده به جنون که در آن انسانها نه به عنوان موجوداتی دارای اراده آزاد، بلکه به عنوان سوژههایی تحت نظارت، کنترل و فشار مورد مطالعه قرار میگیرند و فیلم «بوگونیا» (Bugonia) جدیدترین و شاید یکی از پیچیدهترین این آزمایشهاست که اگرچه بازسازی یک اثر کالت کرهای به نام «سیاره سبز را نجات دهید!» است، اما چنان در تار و پود جهانبینی خاص لانتیموس تنیده شده که به سختی میتوان آن را یک اقتباس صرف دانست، بلکه بیشتر شبیه به یک بازگشت باشکوه به ریشههای «موج عجیب یونان» با بودجه و امکانات هالیوودی است. وقتی صحبت از فیلمی عالی و خوشساخت میکنیم، دقیقاً منظورمان همین مهندسی دقیقی است که در تکتک اجزای «بوگونیا» دیده میشود، اثری که از همان ثانیههای نخست با اتمسفری سنگین و دلهرهآور مخاطب را درگیر میکند و به او هشدار میدهد که قرار است وارد دنیایی شود که منطق معمول در آن جایی ندارد.
یکی از برجستهترین ویژگیهایی که در مواجهه با «بوگونیا» نظر تماشاگر را جلب میکند، مسئله قطع تصویر و نوع خاص کادربندیهاست که فراتر از یک انتخاب تکنیکی صرف عمل میکند و به موازات روایت داستان، کارکردی روانشناختی مییابد؛ اگر به مسیر فیلمسازی لانتیموس نگاه کنیم، میبینیم که او همواره با دوربینش بازی کرده است، از قابهای ثابت، سرد و بیروح در فیلم «دندان نیش» (Dogtooth) که حس خفگی و ایزوله بودن فرزندان خانواده را القا میکرد تا استفاده اغراقآمیز از لنزهای واید و فیشآی در «سوگلی» (The Favourite) که فضای دربار انگلستان را به یک کاریکاتور گروتسک و کج و معوج تبدیل میکرد، اما در «بوگونیا» ما با ترکیبی از این تجربیات مواجهیم، جایی که قطع تصویر جالب و کادرهای فشرده، حس پارانویا و توهم توطئهای که شخصیت اصلی با آن دست و پنجه نرم میکند را به شکلی بصری ترجمه میکنند و گویی جهان برای کاراکترها تنگ شده و راه فراری از سرنوشت محتوم وجود ندارد. فیلمبرداری در این اثر نه برای زیبا نشان دادن جهان، بلکه برای عریان کردن زشتیها و اضطرابهای پنهان در زیر پوست شهر طراحی شده و نورپردازیهای کنتراست بالا و سایههای کشیده، یادآور فیلمهای نوآر کلاسیک اما با امضای مدرن و پستمدرن لانتیموس است که همواره تلاش دارد فاصله عاطفی بین مخاطب و سوژه را حفظ کند تا ما بتوانیم بیرحمانه آنها را قضاوت کنیم یا شاید هم با آنها همدردی کنیم.
در بررسی کارنامه لانتیموس در دل این اثر، نمیتوان شباهتهای تماتیک «بوگونیا» با «کشتن گوزن مقدس» (The Killing of a Sacred Deer) را نادیده گرفت، چرا که در هر دو فیلم، یک نیروی بیرونی یا یک باور تزلزلناپذیر (در اینجا تئوری توطئه درباره بیگانگان و در آنجا نفرین پسر نوجوان) نظم زندگی بورژوایی و مدرن را به چالش میکشد؛ اگر در «خرچنگ» (The Lobster) قوانین اجتماعی سختگیرانه برای روابط عاطفی با زبانی طنز و ابزورد نقد میشد، در «بوگونیا» این نقد متوجه ساختارهای قدرت و رسانه است که چگونه ذهن افراد را تا مرز جنون پیش میبرند. بازیهای فیلم که به شدت مورد تحسین قرار گرفتهاند، دقیقا در همین راستا حرکت میکنند و جسی پلمونس و اما استون، زوجی که حالا به پای ثابت آثار لانتیموس تبدیل شدهاند، اجرایی ارائه میدهند که مرز بین واقعیت و دیوانگی را محو میکند. بازی پلمونس یادآور کاراکترهای سرکوبشده و در آستانه انفجار در سینمای لانتیموس است، نوعی بازی «تخت» و بدون اغراقهای نمایشی رایج که در تضاد کامل با موقعیتهای پرتنشی است که در آن قرار میگیرد و همین تضاد است که موقعیتهای کمیک سیاه و در عین حال هولناکی را خلق میکند. اما استون نیز که پیشتر در «بیچارگان» (Poor Things) اوج توانایی فیزیکال خود را نشان داده بود، اینجا در قالبی متفاوت فرو رفته و نقشی را ایفا میکند که نیازمند ظرافتهای بیشتری در نگاه و سکوت است. شیمی بین این دو بازیگر، موتور محرک درامی است که لحظه به لحظه بر تعلیق آن افزوده میشود و مخاطب را وادار میکند تا مدام از خود بپرسد که آیا با یک بیمار روانی طرف است یا با تنها کسی که حقیقت را میداند؟
لانتیموس در «بوگونیا» بار دیگر ثابت میکند که استاد خلق جهانهای موازی است، جهانهایی که شباهت عجیبی به دنیای ما دارند اما قوانینشان اندکی تغییر کرده است؛ همانطور که در «آلپ» (Alps) گروهی را به تصویر میکشید که جایگزین مردگان میشدند تا غم بازماندگان را تسکین دهند، در اینجا نیز با آدمهایی طرف هستیم که برای نجات زمین (یا آنچه فکر میکنند زمین است) دست به اقداماتی رادیکال میزنند. این فیلم در واقع ادامهدهنده مسیری است که او در «انواع مهربانی» (Kinds of Kindness) آغاز کرده بود، یعنی بازگشت به روایتهای مینیمالتر و متمرکزتر بر روابط انسانی بیمارگون، اما با پرداختی سینماییتر و عظیمتر. نکته جالب اینجاست که علیرغم تمام خشونتها و لحظات دلهرهآور، فیلم همچنان آن طنز گزنده و مخصوص لانتیموس را حفظ کرده است، خندهای که بر لب میآورد از جنس شادی نیست، بلکه واکنشی عصبی به پوچی موقعیت است، دقیقاً مثل خندههای تلخی که مخاطب در مواجهه با قوانین بیهوده هتل در فیلم «خرچنگ» تجربه میکرد. خوشساخت بودن فیلم تنها به جنبههای بصری محدود نمیشود، بلکه طراحی صدا و موسیقی نیز نقش کلیدی در ساختن این جهان کابوسوار دارد، صداهایی که گاهی آنقدر آزاردهنده میشوند که حس شکنجه شخصیتها را به تماشاگر منتقل میکنند و گاهی آنقدر سکوت بر صحنه حاکم میشود که صدای نفس کشیدن بازیگران شنیده میشود.
اما آنچه «بوگونیا» را از یک فیلم خوب به یک اثر ماندگار و بحثبرانگیز تبدیل میکند، پایانبندی عجیب و غافلگیرکننده آن است که همچون پتکی بر سر مخاطب فرود میآید و تمام پیشفرضهای او را در طول فیلم در هم میشکند. در سینمای لانتیموس، پایانها هیچگاه ساده و سرراست نبودهاند؛ پایان «دندان نیش» با فرار دختر بزرگ خانواده و پنهان شدن در صندوق عقب ماشین، آیندهای نامعلوم را ترسیم میکرد، پایان «خرچنگ» با تردید قهرمان برای کور کردن خود، مخاطب را در تعلیقی ابدی نگه میداشت و پایان «سوگلی» با دیزالیو شدن چهره ملکه و ابیگیل بر روی خرگوشها، تصویری از اضمحلال و پوچی قدرت ارائه میداد. اما پایان «بوگونیا» جنس متفاوتی دارد، این پایان نه تنها سرنوشت شخصیتها را مشخص میکند، بلکه ماهیت تمام وقایعی که در طول فیلم دیدهایم را زیر سوال میبرد. این غافلگیری نهایی، پاداشی است به صبر مخاطب و البته تنبیهی برای قضاوتهای زودهنگام او. لانتیموس با این پایانبندی نشان میدهد که در دنیای مدرن، مرز بین حقیقت و دروغ، توهم و واقعیت و دیوانگی و نبوغ آنقدر باریک شده که گاهی تشخیص آنها ناممکن است. این شوک نهایی باعث میشود تا مخاطب پس از پایان فیلم، دوباره در ذهن خود به عقب برگردد و نشانهها و کدهایی را که کارگردان هوشمندانه در لابلای دیالوگها و تصاویر گنجانده بود، بازخوانی کند.
در نهایت، «بوگونیا» عصارهای از تمام تجربیات لانتیموس است؛ خشونت و انزوای «دندان نیش»، طنز سیاه و قوانین پوچ «خرچنگ»، تراژدی هولناک «کشتن گوزن مقدس»، شکوه بصری و دسیسههای «سوگلی» و جسارت در فرم و محتوای «بیچارگان» همه و همه در این فیلم به بلوغ رسیدهاند. این فیلمی است که نشان میدهد لانتیموس حتی وقتی به سراغ یک داستان ژانر (تریلر/علمی-تخیلی) میرود، باز هم نمیتواند یک فیلمساز معمولی باشد و اثری میسازد که امضای شخصیاش در هر پلان آن دیده میشود. فیلمبرداری عالی، بازیهای کنترلشده و درخشان و کارگردانی که میداند چگونه با انتظارات مخاطب بازی کند، «بوگونیا» را به یکی از مهمترین آثار سال تبدیل کرده است. فیلمی که به ما یادآوری میکند سینما هنوز هم قدرت غافلگیر کردن ما را دارد و یورگوس لانتیموس همچنان یکی از غیرقابلپیشبینیترین و خلاقترین ذهنهای سینمای امروز جهان است که میتواند از دل تاریکترین ایدهها، درخشانترین تصاویر را بیرون بکشد و مخاطب را با سوالاتی بیپاسخ در سالن تاریک سینما تنها بگذارد.




