آزمون تحمل رنج؛ چرا فیلم Funny Games میخواهد شما تلویزیون را خاموش کنید اما نمیتوانید؟

سینما معمولاً پناهگاهی برای فرار از واقعیت است؛ جایی که قهرمانان پیروز میشوند، عدالت اجرا میشود و مخاطب با احساس رضایت سالن را ترک میکند. اما میشائیل هانکه در سال ۲۰۰۷ با بازسازی نما-به-نمای اثر قدیمی خود، Funny Games، بار دیگر ثابت کرد که سینما میتواند ابزاری برای شکنجه روانی و بیدار کردن وجدان خفته مخاطب باشد. این فیلم یک تریلر معمولی نیست؛ بلکه یک مانیفست ضد خشونت است که با استفاده از خود خشونت، بیننده را به چالش میکشد. داستان فیلم ظاهری ساده و کلیشهای دارد: خانوادهای مرفه برای گذراندن تعطیلات به ویلای تابستانی خود در کنار دریاچه میروند، اما آرامش آنها با ورود دو جوان مؤدب، آراسته و با دستکشهای سفید به کابوسی تمامعیار تبدیل میشود. آنچه در ادامه رخ میدهد، نه یک داستان دزدی است و نه یک انتقام شخصی؛ بلکه یک بازی سادیستی است که در آن «ما» به عنوان بیننده، متهم ردیف اول هستیم و قصد داریم با تمرکز بر سبک بصری، تعلیق فرساینده و روانشناسی خشونت، بررسی کنیم که چرا تماشای این فیلم تا این حد دشوار و در عین حال تکاندهنده است.
یکی از درخشانترین و در عین حال آزاردهندهترین جنبههای Funny Games، نوع دکوپاژ و فیلمبرداری آن است. فیلمبرداری و قاببندیها در این اثر به گونهای طراحی شدهاند که بیننده را عمیقاً معذب کنند. برخلاف فیلمهای اکشن یا ترسناک هالیوودی که دوربین مدام در حال لرزش، حرکت و تغییر زاویه است تا هیجان کاذب ایجاد کند، دوربین داریوش خنجی در این فیلم اغلب ثابت، سرد و بیتفاوت است. دوربین در این اثر نقش یک ناظر بیرحم را بازی میکند که هیچ تلاشی برای دخالت یا حتی همدردی با قربانیان نمیکند. بخش عمدهای از خشونت فیزیکی فیلم در خارج از کادر اتفاق میافتد. هانکه هوشمندانه دوربین را روی چهرهی کسی که نظارهگر جنایت است (یا حتی روی یک دیوار خالی) ثابت نگه میدارد، در حالی که صدای فریاد و ضربات از خارج قاب شنیده میشود. این تکنیک باعث فعالسازی تخیل میشود، چرا که ذهن مخاطب همواره تصویری ترسناکتر از آنچه دوربین میتواند نشان دهد میسازد؛ و همچنین باعث ایجاد عذاب میشود. وقتی دوربین روی چهرهی زجرکشیدهی نائومی واتس زوم میکند و حرکت نمیکند، ما مجبوریم دقیقهها به رنج او خیره شویم. هیچ برشی وجود ندارد که به چشم ما استراحت دهد. این سکون طولانی، حس خفگی و حبس شدن را به بیننده منتقل میکند. قابها طوری چیده شدهاند که راه فراری بصری وجود ندارد؛ درست مثل شخصیتها که راه فراری از خانه ندارند، ما هم راه فراری از این قابهای تنگ و ثابت نداریم.
تعلیق در سینما معمولاً به معنای انتظار برای وقوع یک حادثه است که با موسیقی دلهرهآور همراه میشود. اما در Funny Games، تعریف تعلیق متفاوت است. اینجا تعلیق به معنای تداوم رنج است. در این فیلم خبری از موسیقی متن برای ایجاد حس ترس نیست. سکوت مطلق بر فضای فیلم حاکم است و تنها صداهای محیطی و دیالوگهای آرام و مؤدبانه مهاجمان شنیده میشود. این سکوت، واقعگرایی وحشتناکی به فیلم میدهد. تعلیق فیلم به حدی است که حس بد و ناامیدی شخصیتها آرامآرام در جان بیننده نفوذ میکند. شما به عنوان مخاطب، مدام منتظر لحظهای هستید که ورق برگردد. منتظر آن لحظهی کلیشهای هستید که پدر خانواده ناگهان طنابها را باز کند و به مهاجمان حمله کند، یا پلیس سر برسد. اما هانکه با بیرحمی تمام، تکتک روزنههای امید را میبندد. این ناامیدی تدریجی، حالتی از تهوع و اضطراب درونی ایجاد میکند. ما درد شکستن استخوان را حس نمیکنیم، اما دردِ ناتوانی و تحقیر شدن شخصیتها مثل یک سم در رگهایمان جاری میشود. این حس آنقدر قوی است که مرز بین «فیلم» و «واقعیت» را در ذهن مخاطب کمرنگ میکند و او را در موقعیتی قرار میدهد که انگار خودش در آن اتاق نشیمن، با دستوپای بسته نشسته است.
شاید عجیبترین حس هنگام تماشای این اثر، تمایل شدید به توقف فیلم باشد. فیلمساز عمداً ما را به نقطهای میرساند که مخاطب دیگر نمیخواهد پای تماشا بنشیند. این یک ضعف نیست، بلکه دقیقاً هدف کارگردان است. هانکه میخواهد ما را وادار کند که از خودمان بپرسیم: «چرا هنوز دارم نگاه میکنم؟». فیلم پر از لحظاتی است که منطق سینمایی «سرگرمی» را زیر سوال میبرد. شخصیتهای منفی با ادب و نزاکت صحبت میکنند، اما اعمالشان وحشیانه است. این تضاد برای ذهن بیننده غیرقابل هضم است. زمانی که شکنجهها طولانی میشود و هیچ قهرمانی ظهور نمیکند، غریزه ما فرمان میدهد که «بس است، خاموشش کن». اوج این بازی روانی زمانی است که شخصیت «پل» مستقیماً به دوربین نگاه میکند و به ما چشمک میزند یا با ما حرف میزند. او از ما میپرسد: «شما طرف کی هستید؟» یا «هنوز فکر میکنید شانس برنده شدن دارند؟». با شکستن دیوار چهارم، هانکه ما را از جایگاه یک «تماشاگر بیگناه» بیرون میکشد و به «همدست جنایتکار» تبدیل میکند. ما تا زمانی که پای فیلم نشستهایم، به این نمایش خشونت سوخت میرسانیم. پل میداند که ما تشنهی خون و هیجان هستیم و او این نمایش را برای «ما» اجرا میکند. اگر ما سینما را ترک کنیم یا تلویزیون را خاموش کنیم، نمایش تمام میشود و شاید خانواده نجات پیدا کنند. اما ما میمانیم، چون کنجکاویم. و همین کنجکاوی است که باعث میشود حس بدی که در فیلم جریان دارد، مستقیماً به وجدان ما نفوذ کند.
اگر بخواهیم تنها یک صحنه را دلیل اصلی تنفر برخی مخاطبان و شاهکار دانستن آن توسط برخی دیگر بدانیم، سکانس «ریموت کنترل» است. در لحظهای که بالاخره زن موفق میشود تفنگ را بردارد و یکی از مهاجمان را بکشد، مخاطب فریاد شادی سر میدهد. «بالاخره عدالت اجرا شد!». اما ناگهان، مهاجم دیگر ریموت کنترل تلویزیون را برمیدارد و فیلم را به عقب برمیگرداند. او زمان را به عقب میکشد و جلوی آن اتفاق را میگیرد. این بزرگترین سیلی هانکه به صورت مخاطب است. او به ما میگوید: «اینجا هالیوود نیست. اینجا قواعد من حاکم است. شما قرار نیست لذتِ پیروزی را بچشید.» این صحنه دقیقاً همان جایی است که بسیاری از بینندگان از شدت خشم و ناامیدی میخواهند فیلم را قطع کنند. این لحظه نماد کاملِ معذب کردن بیننده و بازی با انتظارات اوست. فیلمساز به ما نشان میدهد که ما اسیر دست او هستیم و هیچ کنترلی بر احساسات خود نداریم.
فیلم Funny Games (2007) یک تجربه سینمایی لذتبخش نیست؛ بلکه یک تجربه ضروری است. این فیلم شبیه دارویی تلخ است که برای درمان بیماریِ «عادی شدن خشونت» تجویز شده است. با ترکیب قاببندیهای ایستا و آزاردهنده، حذف موسیقی و ایجاد تعلیقی که مثل خوره روح را میخورد، و در نهایت با سلب تمایل مخاطب به ادامه تماشا، هانکه اثری خلق کرده که فراموشنشدنی است. این فیلم به ما یادآوری میکند که خشونت واقعی، نه هیجانانگیز است و نه سرگرمکننده؛ بلکه زشت، دردناک و بیپایان است. اگر پس از تماشای فیلم احساس خشم، افسردگی و بیزاری کردید، تبریک میگویم؛ شما دقیقاً پیامی را دریافت کردهاید که میشائیل هانکه برایتان در بطری انداخته بود. این فیلم ساخته شده تا شما را آزار دهد، و در این کار، یکی از موفقترین آثار تاریخ سینماست.




