مفتش اعظم؛ جایی که عشق مسیح با قدرت انسان روبهرو میشود

در ادبیات جهان لحظههایی هست که نه فقط بخشی از یک رمان، بلکه آینهای برای فهم انسان میشوند. فصل «مفتش اعظم» در برادران کارامازوف از همین جنس است؛ قصهای در دل یک قصه، اما آنقدر عمیق که انگار داستایوفسکی آن را برای گفتنِ یک حقیقت نوشته، نه برای ادامهی رمان. این بخش چیزی فراتر از داستان است، نوعی گفتوگو با وجدان انسان، دربارهی آزادی، ترس و قدرت.
ایوان کارامازوف در توضیحِ فکرهایش برای آلیوشا، داستانی روایت میکند: مسیح به زمین بازگشته، آن هم در اسپانیای قرن شانزدهم، دقیقا در اوج قدرت کلیسا. مردم حضورش را حس میکنند و دورش جمع میشوند. اما قبل از اینکه معجزهاش جهان را تکان دهد، مأموران تفتیش عقاید او را دستگیر میکنند. شبهنگام، مفتش اعظم – پیرمردی فرسوده اما سرشار از قدرت – وارد سلول او میشود و تقریبا تمام فصل چیزی جز گفتوگوی او با مسیح نیست؛ گفتوگویی یکطرفه، چون مسیح هیچ نمیگوید.
در این سکوت، داستایوفسکی بزرگترین ایدهی اخلاقی قرن نوزدهم را طرح میکند: اینکه انسان آزادی را تاب نمیآورد. مفتش اعظم با صراحت اعتراف میکند که کلیسا راه مسیح را دنبال نکرد. مسیح آزادی را به انسان داد تا با وجدان خودش زندگی کند، اما کلیسا این آزادی را از او گرفت، چون باور داشت انسان ظرفیتش را ندارد. به تعبیر مفتش، مردم گرسنهی «معجزه، راز و اقتدار»اند. به کسی نیاز دارند که بگوید چطور زندگی کنند، چه باور داشته باشند و از چه بترسند. مسئولیت و رنجِ آزادی برایشان سنگین است.
اینجا نقطهایست که جهانبینی داستایوفسکی شکل میگیرد: انسان موجودی دوگانه است؛ هم تشنهی آزادیست و هم عاشق امنیت. آزادی او را بزرگ میکند، اما وحشتزدهاش هم میکند. امنیت او را آرام میکند، اما کوچک هم میکند. مفتش اعظم این پارادوکس را میفهمد و از آن استفاده میکند. او به مسیح میگوید: ما خلاف تو عمل کردیم، چون تو از انسان بیش از اندازه انتظار داشتی. ما مردم را با وعدهی نان، معجزه و قدرت آرام کردیم؛ چیزی که تو نخواستی بدهی.
در بطن این گفتوگو، داستایوفسکی سؤال اصلیاش را میپرسد: آیا انسان بیشتر نیازمند عشق است یا اطاعت؟ و آیا قدرتی که به نام خدا اعمال میشود، واقعا الهی است یا فقط پوششی برای ترس انسان از آزادی؟
راز اثرگذاری این فصل در سکوت مسیح است. او هیچ استدلالی نمیآورد، هیچ دفاعی نمیکند. منطق را به مفتش اعظم واگذار میکند و خود در جایگاهی فراتر میایستد. در پایان، وقتی پیرمرد با عصبانیتی نیمهمذهبی آماده است او را از شهر بیرون کند، مسیح آرام به او نزدیک میشود و تنها کاری که میکند یک بوسه است. بوسهای که جهان قدرت را فرو میپاشاند.
این بوسه همانجاییست که «مذهب نهادی» از «ایمان انسانی» جدا میشود. مفتش در برابر این مهربانی خاموش میشود، اما نمیتواند مسیرش را تغییر دهد. او حتی در لحظهی لرزش روحش هم نمیتواند از نقش خود دست بکشد. انسانِ قدرتطلب در برابر عشق، فقط یک لحظه مکث میکند و بعد دوباره ادامه میدهد.
در نگاه من، مفتش اعظم نقد تند داستایوفسکی نیست به دین، بلکه نقد اوست به هر ساختاری که به نام حقیقت، آزادی را سرکوب میکند. روایت ایوان هشدار میدهد که هر جا قدرت با ترس تغذیه شود، انسان آزادیاش را واگذار میکند و حتی نمیفهمد چه چیزی از دست داده. این فصل شرح فریادیست که میگوید نیروهای بزرگ همیشه با قید و بند میآیند، اما عشق بدون سایه نزدیک میشود.
مفتش اعظم فقط یک داستان در میانهی رمان نیست؛ پرسشی جاودانه است. اینکه اگر مسیح یا هر نماد مطلقِ عشق و آزادی، امروز در میان ما ظاهر شود، آیا ما او را میپذیریم یا مثل مفتش اعظم، آرام و محترمانه بیرونش میکنیم تا نظم امنیتزدهی زندگیمان برهم نخورد؟ این پرسشی است که هنوز هم بعد از یک قرن و نیم، جوابش روشن نیست.




