کتاب

داش آکل؛ مردی که از گفتنِ عشق شرم داشت.

در میان داستان‌های کوتاه فارسی، کمتر اثری را می‌شود یافت که مثل داش آکل چنین ساده و در عین حال چندلایه باشد. صادق هدایت در این داستان کوتاه، از ظاهری‌ترین روایت‌ها استفاده می‌کند تا به عمیق‌ترین زخم‌های روح ایرانی برسد: عشق، غرور، مردانگی و ترس از بیان احساس.

داش آکل در نگاه اول یک لوطی است؛ مردی از طبقه‌ی پایین که مرام و معرفت دارد، اهل جوانمردی است و در عین حال تندمزاج و مغرور. او با همه‌ی لوطی‌گری‌اش، شخصیتی تراژیک است؛ مردی که نمی‌تواند چیزی را که در دل دارد به زبان بیاورد. این «ناتوانی در گفتن» هسته‌ی اصلی داستان است.

هدایت، برخلاف نویسنده‌های آن دوران که اغلب دغدغه‌ی اجتماعی یا سیاسی داشتند، در «داش آکل» به دنیای درونی انسان سرک می‌کشد. او از ظواهر لوطی‌گری، کلاه‌مخملی و چاقو و ریش و حرمت، عبور می‌کند تا به نقطه‌ای برسد که همه‌چیز از درون می‌پوسد.

ماجرا از وصیت یک تاجر آغاز می‌شود؛ مردی متمول که پس از مرگش، داش آکل را وصی اموال و سرپرست دخترش مرجان می‌کند. همین تصمیم، آغاز درامی است که ساده پیش می‌رود اما سنگین تمام می‌شود. داش آکل، بی‌آنکه خودش بخواهد، عاشق مرجان می‌شود. اما عشقی که در دل اوست، از همان لحظه‌ی اول محکوم به خاموشی است. چون عشق در قاموس لوطی‌گری، نوعی ضعف تلقی می‌شود؛ چیزی که با غرور و غیرت و مرام نمی‌خواند.

هدایت در این تضاد، چهره‌ی مرد ایرانی را تصویر می‌کند: موجودی که از کودکی یاد گرفته احساسش را پنهان کند تا قوی به نظر برسد. داش آکل نه از عشق می‌گریزد، بلکه از ترس اینکه مبادا کوچک شود، سکوت می‌کند. این سکوت، سنگین‌ترین مجازات زندگی‌اش می‌شود.

در نقطه‌ی اوج داستان، وقتی مرجان شوهر می‌کند و خانه را ترک می‌کند، داش آکل فرو می‌ریزد؛ اما بازهم نه با فریاد، بلکه با شراب. او شکست خورده، اما حتی شکستش را هم با وقار مردانه پنهان می‌کند. در پایان، مرگش در دوئلی با کاکارستم، نه فقط نتیجه‌ی یک دعوای شخصی، بلکه نوعی خودکشی نمادین است؛ مرگی برای حفظ چیزی که از عشق مهم‌تر می‌پنداشت: غرور.

داش آکل درواقع قهرمانِ تراژدی‌ای است که خودش نوشته. او قربانی کدهای اخلاقی‌ای می‌شود که به‌ظاهر مردانه‌اند، اما در باطن، احساس را می‌کشند. هدایت با نگاهی بی‌رحمانه اما انسانی، نشان می‌دهد چطور همین «مردانگی» می‌تواند به شکل شکنجه‌ی درونی دربیاید.

در ساختار داستان، هر چیز در خدمت این تضاد است: زبان ساده و محاوره‌ای، فضاهای محدود، گفت‌وگوهای کوتاه و سکوت‌های طولانی. هدایت هیچ توضیح اضافی نمی‌دهد، فقط موقعیت را می‌چیند و اجازه می‌دهد خواننده خود، فروپاشی روحی قهرمان را حس کند. در واقع، داش آکل نمونه‌ی کامل سبک واقع‌گرایی روانی هدایت است؛ زبانی ساده با لایه‌ای از تلخی فلسفی.

مرجان در داستان، حضوری کوتاه اما تعیین‌کننده دارد. او نه عاشق است و نه معشوق کلاسیک، بلکه فقط آینه‌ای است که در آن ضعف‌های مرد آشکار می‌شود. حضورش مثل نوری است که به تاریکیِ درون داش آکل می‌تابد و بعد خاموش می‌شود.

در پایان، وقتی پس از مرگ داش آکل، طوطی‌اش می‌گوید او در همه‌ی سال‌ها عاشق مرجان بوده، تازه معنا کامل می‌شود. عشق، در سراسر داستان حضور داشته، اما در سکوت. هدایت در واقع می‌گوید گاهی بزرگ‌ترین تراژدی انسان، نگفتنِ عشق است، نه از دست دادنش.

اگر بخواهیم «داش آکل» را از نگاه امروزی بخوانیم، می‌شود گفت هدایت پیش از زمانه‌اش درباره‌ی زخم مردانگی ایرانی نوشته. مردی که احساس دارد، اما نمی‌تواند آن را نشان دهد. مردی که ترجیح می‌دهد بمیرد تا دوست داشتنش را فریاد بزند.

به همین دلیل است که با گذشت دهه‌ها، هنوز این داستان کار می‌کند. چون فراتر از دوره‌ی تاریخی و فضاهای شیرازی، حرفش درباره‌ی خود ماست؛ درباره‌ی آدم‌هایی که میان احساس و غرور گیر کرده‌اند.

هدایت در «داش آکل» هیچ موعظه‌ای نمی‌کند. او فقط یک تصویر می‌سازد؛ تصویری از مردی که اگر می‌توانست یک‌بار عشقش را بگوید، شاید زنده می‌ماند. شاید تمام تراژدی همین باشد: اینکه بعضی عشق‌ها نه از بی‌پاسخی، بلکه از شرمِ گفتن می‌میرند.

گودریدز

مقالات مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

دکمه بازگشت به بالا