وقتی انسان و انگل در هم میپیچند؛ دربارهی ترس، احساس و مرزهای انسان بودن در Parasyte: The Grey.

شناسنامهی اثر
نام: Parasyte: The Grey
سال تولید: ۲۰۲۴
کارگردان: یئون سانگهو (Yeon Sang-ho)
نویسنده: ریو یونگجه (Ryu Yong-jae)
بازیگران: جئون سونی (Jeon So-nee)، کوگیوهوان (Koo Kyo-hwan)، لی جونگهیون (Lee Jung-hyun)
کشور سازنده: کرهٔ جنوبی
ژانر: علمیتخیلی، ترسناک، درام
تعداد قسمتها: ۶ (نتفلیکس)
سریال Parasyte: The Grey از آن آثار است که در ظاهر ایدهای ساده دارد، اما وقتی جلوتر میروی میبینی پشت آن لایههایی از احساس، اخلاق و فلسفهی وجودی پنهان است. در نگاه اول فقط با داستان موجودات انگل مانندی روبهرو هستیم که از فضا به زمین آمدهاند و بدن انسانها را تسخیر میکنند. اما در واقع، سریال در حال کندوکاو در یکی از قدیمیترین پرسشهای بشر است: «مرز انسان بودن کجاست؟»
داستان دربارهی زنی جوان به نام سو-این است که زندگی سادهای دارد تا اینکه انگلی به بدنش حمله میکند، اما برخلاف بقیهی میزبانها، نمیتواند کنترل کامل او را به دست بگیرد. نتیجه، موجودی دوگانه است؛ نه کاملاً انسان و نه کاملاً انگل. این دوگانگی هستهی اصلی سریال است و فرصتی میدهد تا از زاویهای تازه به احساسات انسانی نگاه کنیم.
به نظرم، ایدهی اولیه ساده بود اما داستان جذاب از کار درآمده. چیزی در درون روایت وجود دارد که تماشاگر را با خود نگه میدارد؛ شاید نه به خاطر هیجان یا جلوههای بصری، بلکه به خاطر درگیری ذهنی و احساسیاش. سریال تلاش میکند تضاد میان عقل و غریزه، انسان و حیوان، و بدن و ذهن را به تصویر بکشد، و همین باعث میشود لحظات احساسیاش تأثیرگذار باشند.
از لحاظ کارگردانی، یئون سانگهو (که پیشتر فیلمهایی مثل Train to Busan را ساخته) میداند چطور فضای ترس و ناامنی خلق کند. اما در اینجا، کیفیت جلوههای ویژه نسبت به استانداردهای جهانی ضعیفتر است. صحنههای تغییر شکل بدنها و نبردهای انگلها با انسانها، در بعضی لحظات مصنوعی و ناقص به نظر میرسند. مخصوصاً برای مخاطبی که با اقتباس ژاپنی یا مانگای اصلی آشناست، کیفیت CGI ناامیدکننده است.
با این حال، کارگردان سعی کرده ضعف جلوهها را با تمرکز روی روابط انسانی جبران کند. سو-این، که بدنش میان دو موجود تقسیم شده، نماد انسان معاصر است؛ انسانی که مدام میان عقل و غریزه، احساس و بقا، در نوسان است. گفتوگوهای درونی او با انگل درون بدنش از زیباترین بخشهای سریال است و یادآور جدال درونی ما با ترسها و تمایلات خودمان است.
یکی از نکات قابلتوجه سریال، نگاه متفاوتش به احساسات است. موجود انگل نه صرفاً دشمن، بلکه آینهای است برای شناخت دوبارهی انسانیت. در بسیاری از لحظات، این موجود از خودِ انسانها دلسوزتر و مهربانتر رفتار میکند. این وارونگی، همان چیزی است که باعث میشود مفهوم «انسان بودن» در این اثر به پرسشی دوباره تبدیل شود.
اما از طرف دیگر، ضعفهایی وجود دارد که نمیتوان نادیده گرفت. ریتم داستان در میانهی سریال افت میکند، تدوین گاهی نامنسجم است، و برخی از کاراکترهای فرعی صرفاً برای پیشبرد داستان ساخته شدهاند و عمق ندارند. حتی موسیقی متن هم به اندازهی کافی در خدمت فضا نیست و گاهی حس میشود صرفاً پرکنندهی سکوت صحنههاست.
با وجود این کاستیها، Parasyte: The Grey در انتقال احساس موفق است. حس ترس و همدلی را همزمان برمیانگیزد. لحظاتی وجود دارد که از ترس به فکر فرو میروی، و دقایقی که با موجودی غیرانسانی احساس نزدیکی میکنی. همین تضاد است که سریال را ارزشمند میکند.
در قسمت پایانی، وقتی سو-این میان نجات خود یا از بین بردن انگلها مردد میماند، دیگر سؤال این نیست که چه کسی پیروز میشود؛ بلکه اینکه آیا اصلاً مرزی میان ما و آنها باقی مانده است یا نه. این پرسش، از هر جلوهی ویژهای عمیقتر است.
جمعبندی من این است که Parasyte: The Grey با وجود جلوههای ویژهی ضعیف و ریتم ناهماهنگ، اثری تماشایی است. داستانش جذاب است، مفاهیمش قابلتأمل و نگاهش به احساسات انسانی تازه و متفاوت. شاید از نظر فنی بینقص نباشد، اما از نظر مفهومی، اثری است که تا مدتها ذهن مخاطب را درگیر میکند و این، چیزی است که بسیاری از آثار پرهزینهتر از رسیدن به آن ناتواناند.




